خرید بک لینک
امسال سالروز تولدم انگار مثل هر سال برایم آن اهمیت ویژه را نداشت, انگار وجودش در وجودم همه ی الویتها را عوض کرده است. از این به بعد فقط تولد او مهم است و سلامتی و شادیش. تنها آمدن او مهم است و تدارکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 28 مرداد 1400 ساعت: 18:56

هدیه خدا به دستمان رسید

برچسب: نویسنده: زهرا سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 28 مرداد 1400 ساعت: 18:56

قراره امروز آمپول بتامتازون بزنم و اینقدر غم دارم که نگو.

نگران خیلی چیزها از جمله رشدش و استخوانهامون.

نگران مشکلات بعدی

پر مو شدنش

و ...

خدایا توکل به تو

به خیر بگذرون بارداری منو و نوزاد سالم و خوشگل و خوش اخلاق و باهوش بهم بده و اونو باعث آرامش و دلخوشیم قرار بده.

خیلی ممنونم که گذاشتیش تو دلم تو شب قدر.

پ. ن. سی و دو هفته و یک روز

برچسب: نویسنده: زهرا سلیمانی تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 3:36

مشکل فقط این نیست اخه که من مجبورم تو یه اتاق کوچیک بمونم و نور خورشید نیاد تو اتاق و کاری هم نداسته باشم غیر ازواینترنت یا گاهی خوندن کتاب یا زببان. موضوع اینه حتی وقتی بخوام با احسان یا مامان حرف بزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا سلیمانی تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 3:36

تا تو به دنیا بیایی مادر جان من هزار بار مرده ام و دوباره زنده شده ام. از هفته بیستم پیرم در آمده با این لکه بینی ها و خونریزیها. هی فکر میکنیم و تمام شد و باز دوباره...

آرمین یا آرتین عزیزم از خدا میخوام تو رو صحیح و سالم و به موقع تو بغلم بذاره. مراقب خودت باش. خدا هم هوامونو داره انشالله.

27 هفته و 3 روز

برچسب: نویسنده: زهرا سلیمانی تاريخ: شنبه 17 آذر 1397 ساعت: 11:13

دل آدم ...چه گرم می شود گاهی ساده... به یک دلخوشی کوچک...به یک احوالپرسی ساده...به یک دلداری کوتاه ...به یک "تکان سر"...یعنی...تو را می فهمم...... به یک گوش دادن خالی ...بدون داوری!به یک همراهی شدن کوچک ...به حتی یک همراهی کردن ممتد آرام ...به یک پرسش :"روزگارت چگونه است ؟"به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان چای !... به یک وقت گذاشتن برای تو...به شنیدن یک "من کنارت هستم "...به یک هدیه ی بی مناسبت ...بادامه مطلب

برچسب: لحظه, نویسنده: زهرا سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 21:09

از یک سری آدم های معروف یا بهتره بگم از یک سری آدم های تازه معروف شده بر وزن تازه به دوران رسیده بدم میاد. آدمهایی که دوستان قبل از کمی حتی معروفیتشون رو ترک میکنن. دوستایی که نه به معروفیتشون حسودی میکنن نه میخوان خودشون رو بهشون بچسبونن و شاید فقط گاهی کامنتی یا پیغام فدایت شومی براشون میفرستن. اما اونها به بهانه سر شلوغ بودن نه جوابی به پیام میدن و نه حتی دوست قدیمیشون رو فالو میکنند! جالبه که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 21:09

زجر اجر دارد.

حتما که خدا با هر دردی لطفی برایمان قرار داده.

بخشش, رشد یا جلوی پیشامد بدتر را گرفتن.

هر چه باشد از این سه خارج نیست

و این صلاح خداست

برای بنده ای که سجده گذار اوست.

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 21:32 توسط عروس|

برچسب: نویسنده: زهرا سلیمانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:45

شهرزاد قصه گویم سلام. رفیق روزهای سخت و شبهای انتظارم سلام. کاش مثل گذشته پر پرواز دلهایمان باشی. پ.ن: بچه بودم پنج سال پیشزندگی قرار بود برام آب روون باشهنه باتلاق که پام گیر کنه تو دقیقه هاش...ثانیه هاش حتی.. نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 8:54 توسط عروس| ادامه مطلب

برچسب: شهرزاد, نویسنده: زهرا سلیمانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:45

بزرگ شدن منظور من از بزرگ شدن،بالا رفتن سن نیست!این (فهمیدنه)که آدم هارو بزرگ میکنه.کسی که تنها می مونه و فکر میکنه بزرگ میشه...کسی که سفر میکنه و از هرجایی چیزی یاد میگیره بزرگ میشه...کسی که با آدمهای مختلف حرف میزنه و سعی میکنه اون هارو درک کنه بزرگ میشه...واسه همین به این اعتقاد دارم که کسانی که زیاد کتاب می خونن میتونن آدم های بزرگی بشن،چون اونها تنها میمونن و فکر می کنن،با داستانها به سفر میرادامه مطلب

برچسب: بزرگ, نویسنده: زهرا سلیمانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:45

از همین اول بسم الله بوسه معلوم است. سلام، يعنی خداحافظ! خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده ستارهی از شب گريختهی همروزِ من، عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ! همين که گفتم! ديگر هيچ پرسشی پاسخ نمیدهم! هی بیقرار! نگران کدام اشتباهِ کوچکِ بیهوا تو از نگاه چَپچَپِ شب میترسی؟ ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما کبوترانِ رفته از اينجا را به رويایِ خوشترين خبر فراخواهيمادامه مطلب

برچسب: تکلیف,تمام,ترانه, نویسنده: زهرا سلیمانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:45

سوال:من هرگز در زندگی ام از هیچ چیزی نترسیده ام و هرگز تصمیم به فرارنگرفته ام. فقط یک چیز هست که مرا می ترساند و به من احساس غیرقابل تحملی برای فرار کردن می دهد: ملالت. چرا من اینقدر از ملالت می ترسم؟ چرا واقعاً من می خواهم فرار کنم؟ "سارجانو" این یکی از مهمترین سوالات است، چونکه انسان تنها حیوانی است که احساس ملالت می کند. بوفالوها آنرا احساس نمی کنند، اگر چه آنها بسیار بسیار ملول بنظر می رسند. خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا سلیمانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:45

باز هم خدا نجاتم داد.

باز هم خدا در بزنگاه دلتنگی به دادم رسید.

خواب ظهرگاهیم بوسه باران شد.

خدا از لبان تو مرا بوسید.

آرام به دلم برگشت.

بیدار که شدم انگار دستت در دستم بود.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 14:12 توسط عروس|

برچسب: خواب, نویسنده: زهرا سلیمانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:45

دل آدم ...چه گرم می شود گاهی ساده... به یک دلخوشی کوچک...به یک احوالپرسی ساده...به یک دلداری کوتاه ...به یک "تکان سر"...یعنی...تو را می فهمم...... به یک گوش دادن خالی ...بدون داوری!به یک همراهی شدن کوچک ...به حتی یک همراهی کردن ممتد آرام ...به یک پرسش :"روزگارت چگونه است ؟"به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان چای !... به یک وقت گذاشتن برای تو...به شنیدن یک "من کنارت هستم "...به یک هدیه ی بی مناسبت ...بادامه مطلب

برچسب: لحظه, نویسنده: زهرا سلیمانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:45

بهم میگی تو دلت نمیخواد بریم شمال نه؟

و من در حالیکه داره تو ذهنم میگذره که خدا داره همش میگه دلت نخواد هیچی و هیچکس رو میگم, چرا. بریم.

پ.ن. واقعا دلم نمیخواد برم شمال یا هر جای دیگه. هم درد دارم و هم نمیفهمم چرا باید برم و به چی دلمو خوش کنم. شایدم آب و هواش چند روزی حالمو بهتر کنه.

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 1:4 توسط عروس|

برچسب: شمال, نویسنده: زهرا سلیمانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:45

صفحه بندی